می‌لنگیم

  • روشنا
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۰:۱۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

غصه‌م شد

  • روشنا
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۰:۰۸

خواهرم دی‌شب طوری که موهایش را بافته بود، شبیه گل‌ها شده بود. شبیه غنچه‌ها.

دعوا کردیم. یک هفته شده که توی این خانه من و خواهر اولیه که همیشه با هم زد و خورد داشتیم، از همه با هم خوب‌تریم و بقیه‌مان با هم سر سنگینیم. طوری که هیچ کس نمی‌داند دیگری حتی به کدام شیخ رای داده دست آخر.

آن خواهرم که شبیه گل ها شده بود، توی رخت خواب یک فصل گریه کرده بود. تا آمدم دراز کشیدم کنارش، پتو را کشید روی سرش. به‌ش گفتم : چشم‌هات چه‌قدر به موهات میاند. چیزی نگفت. گفتم : اگه من ام‌شب بمیرم چی؟

گفت : عههه.

پتو را کنار نزد. پتوش بوی همان روغن مهربانی می‌داد که می‌ریزم توی بینی‌م تا خوابم ببرد.

از روی پتوی بو گندوش بوسیدمش.

صبح که بیدار شدم همه رفته بودند.

می‌خواستم برای آن حالت مظلوم دی‌شبش که ام‌روز صبح هم از دست دادم، بمیرم...

غصه‌م شد.

حالا باید تا 9 شب صبر کنم..

دردا

  • روشنا
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۹:۴۱

من مثل هیچ چیز نیستم و این دارد به استخوان می رسد حالی که به بودِ زخمی که روی آن مرهم گذاشته ای انگار برای یک عمر خلاصم کرده از هر درد دیگر حتی اگر جاش محو نشدنی ست و این قناعتِ مرا کفایت می کند.

اگرچه که خنجر تو را انگار ابد هم غلاف نمی کند و کینه ی دلت ابد را کافی ست.

امیرم می گوید مؤمن زود راضی می شود.

...

"با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زنده گی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ نامانده گارِ بی درمان."

دردا...

خواب می دیدم

  • روشنا
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۹:۱۰

حس می کردم مثل بشکه ای ام که سوراخ شده. بیرون رفتن خون را حس می کردم. لباسم خیس شده بود. دست می کشیدم روی بدنم و جای خون ریزی را پیدا نمی کردم. به دست هایم نگاه می کردم و می بوییدمشان. خیس بودند اما نه قرمز بودند نه بوی خون می دادند. تلاش می کردم دردی را احساس کنم اما چیزی نبود. وحشت کرده بودم.

یأس بد فلسفه

  • روشنا
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۳:۲۰

از بچه گی تو فامیل همه یه طرف بودند، بابای ما (که خیلی وقتا هیچ طرفی نبود) طرفشون نبود. جلوش بحث می کردند اما ساکت می موند. حرفای تحریک کننده می زدند که باهاشون بحث کنه، باهاشون شوخیای کنایه آمیز می کرد و می خندید و حسابی ذله شون می کرد. نمی دونم توی گذشته چه اتفاقی افتاده بود که همه کشته مرده ی شنیدن نظرات حضرت بودند و حضرت پا نمی داد به بازی. خیلی که پرت و پلا می گفتند، یه جمله می گفت که همه چی می رفت زیر سوال و حسابی که می رفتن تو خلسه، یادشون می افتاد میوه پوست بکنند، بکُنند تو حلق هم و حسابای کهنه ی فامیلی رو از نو پاک کنند.

گفته بودم

  • روشنا
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۵:۰۴

بدون تو آدم ها همه در چهره‌های خیانت‎کار و منفعت‌جو و گناه‌کار و بی‌تفاوت مُرده بودند. کشته بودمشان. نه که به خاطر تو نبود که نمی‌آمدم، تو بودی.

از وقتی تو هستی، همه‌ی آن‌ها بیش‌تر شبیه نادان ها یا ضعیفانی هستند که رحم به دل می‌آورند.

از وقتی تو هستی من با همه خوبم. من می‌توانم آن جهنم را مثل بهشت زنده‌گی کنم.

گفته بودم که، تو برای آن گور بسیار وسیعی.

Missed

  • روشنا
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۲:۳۹

You thought i was playing a role. You've never trusted me. my words.

I see you and I see it's real that we're gone and you don't know what this is, being beside you but not having you. So close to touch your hands and so far to touch your heart. 

Smiling at you and losing you more.

A killer silence...

Sharp looks i try to hide...

Damaging struggle to look at you like a daily unimportant event, like others. The OTHERS. They never matter for this lonely soul. And these days when I look at their face, i just see a sense of guilt in them.

I can't even cry, you spend all those never ending tears..

There's no other choice but hanging on it till i'm all empty of your footprints and you know it's never gonna happen.

The mind is the country of freedom and i'm defeated in the war i started in my mind to make you get out of it.

It seems so much more easy to bare these alone 

than beside you, so close to coddle your eyes... But just in daydreams.


 I run and the wind cut my scars deeper...

Up all night

  • روشنا
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۲:۱۸

 

 
All these feelings inside keeping me up all night..
 
    It’s getting late and I have to leave   
    But tonight your memory is holding me 

 

  


     دریافت

جوابیه (لطفاًً ببینید)

  • روشنا
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۱:۲۸

سلام :) 

.

  • روشنا
  • چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۱:۰۵


 و لا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الأعلون اِن کنتم مؤمنین.

139 آل عمران

کجایی تو

  • روشنا
  • چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۶:۵۹

سو واتس د پوینت آو لایف؟

دیگه حتی فرار کردن هم جواب نمی ده.

کسی به تو ظلم نمی کنه و عذابی که می کشی، این رو حرص درآر تر می کنه.

هر روز نمی میری و بدبخت تر می شی.

هر شب مرگ، ابهت ترس ناکش و به دست نیافتنی بودن رویاهای تو می بازه و مثل یه رفیق لوده و پی گیر کنار تو توی رخت خوابت می خوابه و دم گوشت زمزمه های بی پایانش و شروع می کنه که پشت همه شون خواهش صادقانه ایه برای این که اجازه بدی سعی کنه حالت و به تر کنه.

آره این مرگه که وفادارترین رفیق و هم راه توـه...

اما تو از وقتی متوجه اون شدی که همه رفتند. از وقتی ام که همه رفتند مثل یه سنگ شدی که دیگه نرمشی برای دوست داشتن توی تنش نمونده و حتی نمی تونه مرگ رو کمی دوست داشته باشه.

و این یه چیزی شبیه همون یأس فلسفیه شاید.

خوابم نمی بره

  • روشنا
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۲:۳۱

همه چیز به طور مرگ باری با هم مرتبط اند. مثل همیشه. اون قدر زیاد که تا می خوام حفظشون کنم یا بنویسمشون، خیلی شون از یادم می رن. مثل لیزی تَن ماهی می مونه وسط مشت حریص افکارم.

انگاری که نباید فاش بشن. منو یاد سر سبز حلاج می ندازن.

این بار داستان جفا و جور "عاشق"ه که معشوق رو به دام عشق کشیده و به هر نحوی توی نقش خودش ضایع شده.

با این که چند سال گذشته...

Sweet Creature

  • روشنا
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۱:۱۹

برای آدم های محتاجی که روح تشنه‎‌ی خودشون رو جز با خدا معنی می‌کنند،
انعکاس آدم ها مهمه. عکس العمل ها مهمه.
آدم‌ها توی عشق ابلهند.
آدم ها توی عشق ضعیف و سرشارند از شک. درست وقتی یقین دارند که هیچ چیزی رو بیش‌تر از این نمی‌خوان.

چیزهایی که یاد گرفتم

  • روشنا
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۴:۳۹

!به قیدهای "تقریباً"، "گاهی"، "کم و بیش"، "ممکنه"، "خیلی وقتا"، "بعضی وقتا"، "نسبتاً" و معناهایی که از اطلاق مطلق پرهیز می کنند دقت کنید!

این لطیفه های ترسناک

  • روشنا
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۳:۳۶

ترس های آدم قبل از این که واقعی بشن چند بار می کشندش. بعد وقتی واقعی شدند و دست گذاشتند رو حلقومش حس می کنه چه قدر ضعیفند و الان داره قلقلکش میاد.

Round 2 ||

  • روشنا
  • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۳:۴۱

حالا وقتیه که رنگ چشمات و بین شکلاتی و عسلی گم کرده م و حتی از لب خندت فقط اینو می دونم که قشنگه.

حالا وقتیه که آدمیت با پشت دست می خوابونه تو گوشم که مهم نیست اون کسی که مدتی کوتاه باهاش بودی چشمای درخشانی داشت یا لب خندش تو رو می کشت.

مهم اینه که چه قدر روحش قشنگ یا بلند و سبک و محکم و صبور بود. و از اون مهم تر، چه چیزهایی برای تو به جا گذاشت؟ آیا اون روح، مشتاق و منعطف و طالب رشد بود و هر قدر بالاتر می رفت، سعی می کرد توی سودمندی معراجش تو رم سهیم کنه؟

Spinning

  • روشنا
  • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۳:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ما، همان رانده گانیم
از هر جا
و هر کس