۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

...

  • روشنا
  • دوشنبه ۱۲ تیر ۹۶
  • ۲۲:۲۸




دریافت

بدبخت، مدرسه هنوز تموم نشده

  • روشنا
  • دوشنبه ۱۲ تیر ۹۶
  • ۰۱:۵۹

- خدایا من کِی آدم می‌شم؟

.

.

.

.

ندا میاد :


  ... فردا صبح ساعت شیش و نیم.

How Far I'll Go

  • روشنا
  • دوشنبه ۱۲ تیر ۹۶
  • ۰۱:۳۴
وقتی برای اولین بار توی این ماه های آخر به مقوله‌ی "بعد کنکور" ؛ (به طور دقیق اون دو ماهی که واقعی زنده‌گی می‌کنی)، فکر کردم، اولین چیزی که به ذهنم اومد، اون قسمت ارمیا بود که برگشته بود از جنگ. توی کتاب ارمیا، نه بیوتن. اون قسمتی که بین وقایع و سیر اتفاقات مرتبط با همِ داستان، بی‌ربطی‌ش، خامی و انگیزه‌های درونیِ امیرخانی توی هیوده ساله‌گی رو آشکارا توی چشم می‌کرد ؛ 
ارمیا - تاکسی - آهنگ‌های تاکسی‌ای - جاده‌های شمال - تفکر - تعمق - شبِ تنهایی - تنهاییِ آدم - جنگل‌های جاده (شایدم جاده‌های جنگل) - برهنه‌گی آدمِ متعلق به طبیعت توی طبیعت - خوابیدن توی سرما - عبادت - مناجات - شستن تن توی رودخونه - کرگدن - درگیری - آسیب - نجات ...
که هزار چیز رو با هم می‌گفت مِن جمله نقش مشترکی که شب و تنهایی و طبیعت برای یک سری آدم‌های شبیه به هم (در پرستش خدا) و هم‌زمان کلی متفاوت با هم داره. (حتی اگه کوهستان آمریکا باشه برای ابوجمال یا کویرِ یزد باشه برای شریعتی و دشت های مین گذاری شده برای آوینی) 
منتهی این چیزی نیست که بشه به خاطر حس یا ظاهرش کاری رو شروع یا ترک کرد. چیزی نیست که بشه گولش رو خورد. قدری بازی سخته و غلط انداز که یک هو می‌بینی داری یه لذت عمیق رو می‌پرستی چون با طبیعتِ تو هم‌خونی داره و از اصل جا موندی...
خلاصه که دلم می‌خواست یه موقعیتی بود که با دور انداختن تعلقات این آدمِ ام‌روزی و فراموش کردن مسئولیت ها و وابسته‌گی‌ها برای یه مدت کوتاهی با خودم فقط "برم".
اما خب می‌دونم این مهیا نمی‌شه.
هرچند که چیزی که مهیا می‌شه و شباهتش به آزادی خیلی کم نیست، بد نیست. خوبه ؛
انگار یک سری بند که دور گردنم بودند خسته‌ند از فشار چرا که نه من مُرده‌م و بدبختانه خواسته‌ی بندها رو هم اجابت نکرده‌م.
یه چشم انداز قشنگی دارم. یه ذوق بی‌حدی دارم.
دستم بازه برای این که نذارم اون طور که نمی‌خوام ادامه پیدا کنه این زجر.

چرت و پرت های یک آب از سر گذشته ی کنکوری

  • روشنا
  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
  • ۲۲:۲۲

به قدری خسته م که می تونم یه سال تمام ساکت و تنها و به طور افقی بمونم...

بر تو ای چشمِ گنه‌آلوده سوگند

  • روشنا
  • جمعه ۹ تیر ۹۶
  • ۱۱:۵۷
نشسته بودم روی جای خالی نور ماه از پنجره‌ی خسیسم، داشتم منت کشی چراغ روی میزم را می‌کردم و توی اتاق تنگم گریه می‌کردم و مثل بدبخت‌ها توی بی‌چیزی خودم هیچ‌کار نمی‌کردم جز زار زدن و دهانم را تا بیش‌تر از حد تحمل باز کردن که یک هو چشمم افتاد به عکس دو گودال تاریک و خالی روی صوتت روی جلد کتابت روی میز کنار تختم.
هیچی دیگر، یک هو سال عوض شد.


- ک‌َز چشمانِ تو افتاده آتش بر هستیِ من...

یک دقیقه سکوت!

  • روشنا
  • جمعه ۹ تیر ۹۶
  • ۱۱:۳۳

و دی‌شب ...

...

..

.

.

..

...

- :))

- گوسفند رو خیلی جدی و عصبی توی اون پست کذایی نوشته‌م گوس‌فند. -_- :)))

- گاد ایت واز لایک استعمار در مقیاسِ تن :|

مرگ نم نم

  • روشنا
  • جمعه ۹ تیر ۹۶
  • ۰۰:۱۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هم‌سایه‌های حیوان

  • روشنا
  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۴

در حال حاضر احتمال می‌دم این بدترین و ضروری ترین پستی باشه که می‌نویسم.

هم‌سایه‌های عالیِ ما یه مهمونی فاجعه‌تر از همه‌چیزی که تو عمرم -حتی از فامیلای فاجعه‌مون- دیده‌م دارن. درست ده دقیقه بعد از زمانی که رسیدیم خونه شروع شده و صدای آهنگاش به قدری بلنده که همین الان لپ تاپ که روی میزمه داره می‌لرزه و شوخی نمی‌کنم! حتی متن آهنگ آشغالش‌و می‌فهمم.

اند گس وات؟ ام‌روز بدترین روزِ تحصیلیِ من بوده. چرا؟ چون شیش روزِ دیگه کنکور دارم و بدترین موضوع توی زنده‌گیِ من "شیمی"ـه که حتی حتی حتی روی جغرافی رو کم کرده و ام‌روز بنا بوده ببندمش در حالی که کل سال تحصیلی هیچی ازش حالیم نبوده و بدیهیه که ام‌روز حتی از ول گشتن هم بی‌هوده تر و آشغال تر و کانفیوزینگ تر بوده و من برای این از صبح تا شب خودم و شیمی و ده تا آدم آشغال دیگه رو تحمل کرده‌م، هی اشکام اومدن رفتم تو اون راه روی کنار دست‌شویی زار زده‌م، برگشته‌م و به صبر کردن واسه همون چیزای آشغال از جمله خودم ادامه دادم.

این همه‌ی ماجرا نیست. یک هفته‌ست که شبا 3 الی 5 و حداکثر 6 ساعت می‌خوابم و بعد از ظهرا ام نمی‌خوابم که اگه مثل ام‌روز تصمیم بگیرم هم‌چین غلطی بکنم با تموم خسته‌گی و بی‌خوابی‌م به طرز کثافت‌کارانه‌ای خوابم نمی‌بره. 

ام‌روز صبح همه ملت رفته‌ن نشستند کنکور 95 رو دادند و من فقط شیمی خوندم که بیام خونه فُوت (مرگ) کنم که تا صبح یه حالی به تنم -که یه هفته‌ست داره به طرز غیر قابل باور و عادت‌نداشته‌ای می‌دو عه- بدم و هشت یا نُه ساعت بخوابم و صبح جمعه بلند شم کنکور کوفتی 95 رو بدم که با این شکنجه‌ی بدتر از قتل مواجهم.

و ملتِ خر. ملت اسب. ملت گاو مرفه بی‌فرهنگ تازه به دوران رسیده. ملت حیوون بالای شهر. شماها واقعاً حالم‌و به هم می‌زنید از هرچیزی که می‌تونه تو این مملکت و فرهنگ و زبان و نژاد وجود داشته باشه. شما مثل تیکه های داغون این مملکتید.

چند روزه من تو اون سالن مطالعه‌ -که انگار نه انگار حدود 15 نفر آدم جوون توش زنده‌گی می‌کنن و بیش‌تر انگار گاو و گوس‌فند توی محوطه‌ی طویله‌گونه‌ش زنده‌گی غریزی خودشون رو می‌گذرونن (و حتی وسایل بقیه نه تنها وسط ولوعه و نه فقط روی میز خودشون که روی میز بقیه هم ولوعه)- درس نمی‌خونم نه به خاطر فضا! به خاطر دو نفر دوستِ جون جونی که راحت با هم حرف می‌زنن. حالا صد بار تذکر بده. ادامه داره. عییییین همین هم‌سایه‌ها که انگاری دقیقاً وسط اتاق من دارند هر غلطی دلشون می‌خواد می‌کنند. 

ام‌روز می‌خواستم اون بالا رو فرش درس بخونم که در نهایت اون دو تا دوست گفتم اگه باز اون دهن‌و وا کنند تا آخر باهاشون حرف نمی‌زنم. نیم ساعت همه جا ساکت بود تا باز شروع شد. -_- منتهی مثل این که من باید بزنم زیر حرفم و برم به‌شون بگم چه‌قدر شبیه هم‌سایه‌های ما و بقیه آدمای ظالمی اند که دیده‌م. بگم که اگر دین ندارند، آزاده هم نیستند. و بعید نیست فقط به‌م بخندند.

و من یه بی‌شعور ابله و داغون تر از همین ملت خرم که گفتم. چرا که اگه سه یا چند بی‌شعور با من و دل من کثیف کاری می‌کنند باز یادم می‌ره و آدم حسابشون می‌کنم. :|

و بدترین مسئله می‌دونی چیه؟ بابا و مامان معتقد به هیچ کار نیستند. می‌گم باید زنگ بزنیم به پلیس این واقعاً آزار دهنده‌ست. مامان می‌گه به‌ش رشوه می‌دن می‌ره. بابا می‌گه بچه تو باید با همه درگیر بشی؟ :| و من روم نمی‌شه بگم شما حاضرید عذاب بکشید و به‌تون ظلم بشه ولی منفعل و مظلوم بمونید.

حتی تلاش هم نمی‌شه. منم هرچی تو تاریخ می‌گردم مشابه این عذاب بالا سرم رو پیدا نمی‌کنم. مثل اینه که خودت خودت رو زندانی و شکنجه کنی. واقعاً دارم از اثرش می‌میرم. می‌میرم. نه می‌تونم از این خونه بزنم بیرون. نه می‌تونم برم دعوا کنم. نه راهی برای خلاصی دارم. و حتی وقتی بخوام یه هندزفری بذارم تو گوشم وصل کنم به اون دیوایس که بیش‌ترین توان رو توی بلند کردن صدا داره، بازم صدای این بیت لعنتی مهمونی جهنمی این آدمای بی‌شعور میاد.

بابام می‌گه همه‌جای دنیا همینه :||| تا ساعت 12 همه حق دارن. پدر من مگه این جا کلابه؟؟؟ مگه سالن عروسیه؟ همه‌جای دنیا انگار تو جنگل زنده‌گی می‌کنی و حقوقت این جوری بالا کشیده می‌شه؟ تازه من شهروند عادی نیستم. من یه مریضی دارم که اسمش کنکوره.

فکر نکنید الان من کنکور دارم و بار اوله. اکثر شب جمعه‌ها همین بساطه و من دیگه ظرفیتم تکمیله و الحمدلله رب العالمین و کلی فحش به همه عالم که کنکور من روز 5شنبه‌ست.

اندازه کل حجم اتاقم عین آدمی که دست و پاش‌و بستی و ضعیف‌ترینه نسبت به بستن دریچه‌ی گوش خودش، گریه‌ کرده‌م و اه قراره فردا با چندکیلو چشم پف کرده و خواب‌آلوده‌گیِ تا شب بلند شم کنکور بدم و گند بزنم به جمع بندیِ یه درس لعنتیِ دیگه‌م.

اند آیم ریلی دان ویت ایت.

که نمی شود

  • روشنا
  • چهارشنبه ۷ تیر ۹۶
  • ۲۳:۱۰

چیزی که روح مرا غسل می دهد از این جرم سنگین و آلوده ی نشسته بر پیکرش، یک تنهایی طویل و عمیق و وسیع است با ملحقات که تقریباً می دانم تا هشت روز دیگر نه تنها جاده ی دویدنم به سمتش باز نمی شود، بلکه صد راه جدید به جمع های کشنده احداث می شود که هیچ جور نمی توان از رفتنشان قسر در رفت. یک جای جمله ام اشکال دارد. کجاش؟

سخت شده

  • روشنا
  • سه شنبه ۶ تیر ۹۶
  • ۲۲:۵۶

داستان خیلی پیچیده شده. عادت و تعهد با هم دهن به دهن می ذارن و اون میل وحشی تنوع طلب از حاشیه ی بحثاشون برای رسیدن به مقاصدش تقلا می کنه اما چیز خوبی گیرش نمیاد.

سخته. واقعاً سخت تر از همیشه شده آدم بودن تو این بازی. وقتی ورع می کنی، مشکوکی به ریاضت و بی تعادلی. وقتی کاری که دلت می خواد می کنی دو دلی که نکنه به کسی غیر خودتم ظلم می کنی. وقتی خوبی، از فکر ریا و عُجب و از تمنای خلوص دق می کنی.

خسته ترین دعای این روزای منه ؛ الهی الهِمنی التّقوا 


- این فعل شدید الهام کردن... 

Dislocated

  • روشنا
  • شنبه ۳ تیر ۹۶
  • ۲۰:۱۲

آن وقتی که کریستُف دل از سکون برید و در بی کرانی آب با کشتی های عظیم می راند،

سفر محقر قایقِ -به ناچار- قناعت پیشه ی کریم دراز شده بود و کریم به قدری رخوت ناک پارو می زد که متوجه سرعت سرسام آور غرق شدنش در تن خودش نمی شد... 

و سفر آن قدر کش آمد که تن، کریم را و آب، تن را بلعید و وطن برای کریم از نو تعریف شد، او نام این سکونت گاه را هویت گذاشت که اشتقاقی نامنصفانه از هویٰ بود که خود آن نیز اشتقاقی نامنصفانه تر از هوا بود چرا که هوایی داشت مملکتِ تن که غریقانش را خفه نمی کرد... آن کار دیگر می کرد.

آن وقت بود که کریم تعریف شد با تن. با جنس.

و آن طوری که همیشه از خوی طبیعت بی نقص خلاقی شده ی رب بر می آید، از هراس نا بودی و از برای بقا، پوست این تن ها کلفت شد و هی کلفت تر شد و یارو 

سکانس یکُم - زندان

  • روشنا
  • شنبه ۳ تیر ۹۶
  • ۱۹:۱۸

تمام شب را گریه کرد. کم خوابید. خواب نبود که، تقاص گناهان بود. 

صبح که بیدار شد، چند کیلو چشم را با رخت خواب جمع کرد و بلند شد تا نتواند بنشیند.

همه ی راه را تلاش کرد آیةالکرسی بشود اما یکی یک دانه دلش پیش سوره ی احزاب به خواب ابدی رفته بود انگاری.

اضطراب نداشت. آن شورش درونی ترسی حجیم بود که مبادا نتواند همه کاری که یک عمر می کرد، ترک کند.

بعد وقتی رسید به نگاه تکامل یافته و لب خند پر حرف تو، یک دست کافی شد تا خودش دو دستت را بگیرد، خودش را بغلت بگذارد و زندانی شود در آرامش این گناه.

لعنت

.

  • روشنا
  • شنبه ۳ تیر ۹۶
  • ۰۲:۵۸

دِ آخه لعنتی تو هرچیزی می‌گی جز چیزی که باید. با هرکی حرف می‌زنی جز اون. با همه کسایی که یه عمر تو گوشش ازشون بد می‌گفتی می‌شینی و صحبت مهر و محبت می‌کنی. همه‌جاهایی می‌ری که تا قبل یه لحظه تاب نمی‌اوردی برای اون، توشون منتظر بمونی. می‌شینی آهنگای پارانویید گوش می‌دی و زانوهات رو بغل می‌کنی و به هرچیزی فکر می‌کنی و از هرچیزی می‌نویسی جز اون. 

اما آخرش تو فقط کنار اونی و لب‌خندای احمقانه تحویلش می‌دی.

چه مرگته؟

روایت مسکوت

  • روشنا
  • شنبه ۳ تیر ۹۶
  • ۰۲:۵۳

می‌خوام شروع کنم به روایت سیزده روزه‌ی یک ماجرا و هلاکت قهرمانش در آخر.

اما توی شیوه‌ی روایت می‌خوام قدر جدید ترین آدمی که شناخته‌م کنایه‌آمیز باشم و اصل رو پشت فرع پنهان کنم و اشخاص رو توی قالب تن ضمایر کاربردی برای علی چپ گُم کنم.

عصبانی‌ام از جاهایی که اول شخص رو به‌ش کشوندم. از مسجد گرفته تا کازینو.

تو هم گیر نده ؛ این برای من معنی داره وقتی می‌گم

اگه جور اشتباهاتت رو با فرو کردن دستت توی زخمات نکشی، اونا توی تو رُشد می‌کنند و تو آخر عمر بزن‌گاه اشتباهاتت رو تحویل خاک می‌دی.

به کجاها برد این امید ما را

  • روشنا
  • جمعه ۲ تیر ۹۶
  • ۱۲:۴۸

اربعین دو سال پیش رفته بودیم یکی از همین جاهای تک و خصوصی و باحال که بابا رو دعوت می کنند تا زیارت ناحیه بخونیم که اون آقا اومدن صحبت کردند. قبل از این که شروع کنند هیبت و هیئتی که ازشون توی تلویزیون قسمت خانوم ها دیدم مشتاقم کرد. حضرت امیر روحی له الفداء می گن که "دل ها هم چون سپاهیانی مقاومند در مقابل" بعد هم درباره ی کشش دل ها می گن و این همیشه براى من خیلی پررنگه.

به نظرم خیلی جوان اومدن، حدود چهل و اندی. اما گویا اواخر پنجاه بودن. یک لب خند بزرگ به لب داشتند و کلامی با طمٱنینه و آرام که اصلاً به وعظ و بیم و داد و قالی که پای منبرها گوشم رو به اعتراض وا می دارند، نمی اومد.

لب خندهایی پی در پی و نگاه هایی به دور دست... اشک هایی که بی صدا کف دستی می نشستند که سعی داشت چهره رو پنهان کنه... این یک طوری نمی اومد به چیزی که یک عمر از بالای منبر مواعظ دو دل کرده بود منو.

اما کلامشون... همه ش عرفان بود و حدیث هایی در سیر خوف و رجا. حدیث هایی طولانی و ناشنیده که من از اثر دوری از مفاهیمشون گریه م می گرفت. هنوز هم اون حرف ها به ترین چیزهایی اند که من یاد گرفتم و در خاطرم هست و هربار که دور می شم مثل این روزها، شبیه شب تاب می شن.

توی یکی از اون احادیث گفته بود از هم نشینی با بزرگان و من همون جا غصه م شده بود... حالا که نم نم گم می شم و کم کم اون توجهات خاصی که به م می شد از دست می دم می فهمم چرا آقای مجتبی تهرانی هم می گفتن حتی نانوای سر کوچه به روح آدم تاثیرگذاره...

اما من منتظر نشستم تا این بندها بریده بشن و من آزاد بشم تا بار دیگه برم دنبال منبر و معرفت اون آقا تا این که ایشون در کمال جوانی عمر و دل، آبان فوت کردند و... نمی دونم چه طور باید حسم رو توصیف کنم.

خلاصه که ما تنهاتر شدیم و گم تر شدیم و از یاد جمع های پنهان آدم های بزرگ خدا رفتیم تا به این جا رسیدیم و این اسارت در سرنوشتی تقلبی.

تا باز برگردیم و چنین آدم ها و سخن هایی روزی ما بشن.. هیچ چیز جز امید نیست برای ما.

راست می گی

  • روشنا
  • جمعه ۲ تیر ۹۶
  • ۰۰:۲۲

این راه درازه.

اما منم نمی خوام از رفتنش شونه خالی کنم.

من فقط می خوام به روش خودم برم. 

با پاهای خودم، جاهایی که خودم دوست دارم، مثلاً جاهایی از جاده که چاله های سطحی آب شده. خب من ابلهم. واقعاً عیبی نداره.

من نمی خوام همه ی عمرم مجبور به دنباله روی از آدمای متشخص یا بی شخصیتی باشم که قبولشون ندارم. چون من غرغرو ام و کاری ش نمی شه کرد. غرغرو بودن رو نه ها. این که بخوام توی یک بار زنده گی م که تنها به جهنم می رم نهایتش، تئوری های آدم هایی رو حفظ کنم که نه خیری در روش زنده گی شون می بینم، نه خبری از عاقبت بهشتی شون به م رسیده و نه تئوری هاشون با عملیات های چهارگانه ی مغزم قابل توجیهه. اگه الف ها و ف ها و پ ها و چ ها و... رو تحمل کنم و توی خلوت خودمم سعی کنم قانع باشم... پس من و افکار و احساسات و اختیارم چی می شن؟

من قرار نیست ادامه ی این راه رو این طور طی کنم. تا همین الان که زیر یوغ استعمار بودیم و هرچی تونستیم گفتیم چشم، خانوم برگشت به من گفت مجتهد، گفت لج باز، گفت خودمختار. منم برای هیجان انگیزی بیش تر روز پانزدهم تیر فقط به ش خندیدم و گذاشتم به شیوه ی اجداد و فرزندان خودش با برچسب زدن به من خودش رو خنک تر کنه.

تو را یادم فراموش

  • روشنا
  • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶
  • ۲۳:۱۰

اقرار می کنم - عذاب می کشم از فضایی که میانمان نیست و جست و جوی مسکوت و مختصر هرباره ی تو برای آن من و آن "تو"ش که از دهانم در می رفت...

همه ی آدمی که در من می جویی یک روزی کشته شد. بد موقعی آمده ای، شب جمعه...

یک چیزهای خوبی از تو در من مانده که نه دیدنی ست نه عوض شدنی. انگاری فقط تو بلدی تک تک قدم های مرا بخوانی و من هم از درمانده گی میان این نگاه های باسواد، دست آخر فروتنانه همه چیز را مخفی نگاه داشتم تا حداقل تو بتوانی آخرین من باشی که بخوانی در خلوت.

تو اگر بدانی لب خند و گاهی حتی قهقهه های من چه قدری ارزان تر شده اند... یک کمی یاد گرفته ام. تو را خوب بازی کردن.

می خواهم تمام محبتم را یک جا کف دستت بگذارم. اما نه می توانم دستانت را بگیرم و نه بوسه ای روش می شود از لب های من خودش را روی حریم تنت پرت کند و نه می توانم با کلماتم عشقم را آشکار کنم. ناچار مقابلت چنانی سکوت می کنم که حضورم در هیاهوی دیگران از یادت برود.

خاطره های ما... گاهی انگار تنها سرمایه ی اندوخته ی روح من می شوند که این سال ها روزه ی تو و تمنایی دلم را گرفته... عجب فریضه ی زیان بار و عبادت خسران آوری..

ما، همان رانده گانیم
از هر جا
و هر کس