سه روز مانده به پایانِ جهنم، نه دیگر میرقصم و نه از درد به خود میپیچم. به فرودِ دانههای برف روی نوکِ بینیم لبخند میزنم. ده دقیقه گذشته از طلوعِ خورشید و کسی سراغم را نمیگیرد تا تهدیدم کند، اگر صبحانه میخورم در ارتفاعاتِ تهران. تو میدانی من چه لذتجوی بیقراری ام وقتی آنِ زیستن است. اما هرگز نمیدانی زمانِ مردن چهطورم، حتی جرأتِ فکر کردن به آن را هم نکردی. گریه ندارم، رها شدهام و از خودم میپرسم تمامِ این مدت، از این رهایی گریزان بودم؟ تمامِ این مدت که به خود پیچیدم تا بهانهها برای بخشودنت جور کنم و از خشمم در امان نگاهت دارم، چنین آرامشِ گنگی را پس میزدم که از پسِ از دست دادن و پذیرش به آدم میرسد؟ حالا جز تو چه کسی در من میتواند تو را از آتشِ خشم و عقوبتم نجات دهد؟ هیچکس. تو هم که اساساً نجاتدهنده نیستی و عرضهی قربان کردنِ چیزی در خودت را نداری، ناچار خودت را در من سلاخی میکنی و در خونریزی رها میکنی.
هفتهای دو بار روی صندلیهای چوبیِ فنسی نشستم و بدونِ تکیه دادن، پرسیدم «چرا؟». برای نرسیدن به جوابها و قطع نشدنِ اتصالم به تو با درد، حولِ حالِ خودم، فقط، گشتم و گشتم تا تو را از تمامِ تقصیرها تبرئه کنم و از تمامِ معادلات، حذف. تو که کاری نکردی. کلماتِ دهانِ تو، من بودم. تمامِ تو من بودم. تو از معادله و مساوات چه میدانی؟ من و تو، هردو، در بازیِ بیخبریِ تو از آن، حسابی خرابکاری کردیم.
این بار، روی صندلیِ چوبی نشستهام و میگویم «مثل مامان، اگر بخواهم دربارهش با دیگری صحبت کنم، یا اگر اینجا جلوی من بنشیند و من براش نامرئی باشم، صرفِ بودنش دوستش دارم. اما رابطهاش با خودم؟ از آن متنفرم.» برای همین مدام گریختم و توی بازیِ تو به سرت شیره مالیدم و از تو دیوی دو سر ساختم که خودت هم از خودت نشناخته بودی.
نامههای ارسالنشدهام را یکی یکی پاک میکنم. دیگر نمیشناسمت. مردی که میشناختم مُرده است. نه که فرزندِ خیالم باشد، خودش را حلقآویز کردهاست، با اصرار و منت و نمایشی طولانی. آرزوی دوباره شناساندنت به خودم را توی قلبم نگاه میدارم اما مطمئنم که تو و مامان، شما ترسوهای بیشرم، تاب و ظرفیتِ حملِ ظرافتِ سادهترین کنشِ من را هم ندارید. طاقت ندارید نگاهم کنید. مجبورم میکنید روی زانو بنشینم و بعد، پا میگذارید روی کمرم و تا رسیدنِ چانهام به زمین فشار میدهید. یک طرد و خداحافظیِ ساده شما را کفایت نمیکند. شما مستمندانِ عشق که بوی مرگ میدهید و از احتیاج به عشق، زبان از دهان بیرون دارید، برای مانا نگاه داشتنِ عشق با جای زخم در طعمهتان، از آزار و اعمال زور، لذت میمکید. چه قدر سخت بود نشستن با اینها. اما نشستم. همیشه قبل از نشستن، حسابی تقلا میکنم و خودم را زخمی میکنم، لذتِ فراوان نصیب شما میکنم و شرمِ بسیار بارِ شانهی خودم.
حالا دیگر حوصلهام سر میرود از باخت و برد و بازیهای چندشآور. حالا میخزم به دخمه و سوراخی که تو و مامان، هر دو نکوهیدید. حالا امیدوارم هر دو سلامت و خوشحال باشید چون خوشحالی ارمغانِ بسیاری از لحظاتِ زیبای من با شما بود. زیبایی برای من با تو و مامان معنا میشود.
حالا، روی صندلیهای چوبی، خواهم گفت که مامان خودش وحشت و آسیب بود؛ چهطور میتوانستم با او یاد بگیرم سراغِ کدام وحوش و گرسنهگانِ عشق نروم و چهطور میتوانستم بلد باشم عشق واقعاً بدونِ تنبیه و مضایقه و وعدههای خالی و گروکشی و آزار و مرگ چی میتواند باشد؟ عمری از سرمایهی بابا که کنترل بود و حسد، دویدم. چهطور میتوانستم آزادیِ نهان در بیتوجهیِ تو به خودم را مثلِ گنجی به آغوش نگیرم و برچسبِ عشق روی آن نچسبانم تا از جست و جوی عشق و امنیت معاف شوم؟ تو عزیزترین کاندیدِ من در بهانهتراشی برای گول زدنِ خودم بودی. زیباتر از تو چه کسی را میتوانستم بجورم که نفهمی و خشونتِ کودکانهاش را با پختهگی در عشق و درکِ عمیقش از آزادهگی در آن، اشتباه بگیرم؟ من تو را از قبل از آن لحظه که ملاقاتت کنم شناخته بودم و کثافاتت را با صورتِ ماهت بوسیده بودم. از نیکی به بدیات، نفس نفس زنان آنقدر دویدم تا تو را به میانه در آغوش بگیرم. چه داستانِ آشنایی.
میگویم «این دفعه اومدم که دارو بگیرم». میخندد. میشنوم «تو میدونی باید چی کار کنی و کارِ خودت رو میکنی و به حرفِ هیچکسی گوش نمیدی. صبرِ کمی داری و عجولی. علت تنبیههای کودکیت هم همین بوده.» شاید تو و مامان باید دارو بگیرید که برای من دارو و مرض تجویز و تشخیص میکنید؟
«تکههایی از مرگ»، تکههایی که بر تن و روانم ریختی را، میتکانم. نمیتوانم کلماتت را به گردنآویز و مسئولیتهای خودم مضاف کنم. روی برف جا میگذارمشان، تا زمانی باز آفتاب شود و آب شوند و ببارند. تا روزی باز به خاطرم بیایند و به گریهام بیاورند.
تا دماوند رانندهگی کردهام و وقتِ برگشتن است. قبل از نشستن توی ماشین، داد میزنم. جیغ میکشم و بعد سریع خودم را میچپانم توی ماشین. من مدتها جیغ کشیدم و فریاد زدم تا تکههایی از من را که به تاراج بردی و هرگز به جبرانِ مافات، چیزی بازپس نیاوردی، از تو بگیرم، مگر آرام شوم. من همانم که بودم، رنگین و زیستنی و ماجرا جو، فقط خسته شدهام و خوب شد که تازهنفسی را هم مثل شادی و اراجیفی چون متر و معیارهای متظاهرانهی تو و مامان برای سلامت، به کسی دیگر بدهکار نیستم. سلامتی ارزانِ شما برندهگان.
- ۰۳/۱۱/۳۰