چهارده
- ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۸
تاریخش مال 7 جولای بود. یک پیامِ خیلی کوتاه :
- کجایی تو.
شرط میبندم آن نقطه را از خنگی، تهِ عبارتش نگذاشته بود. میدانست میدانم نقطه چهقدر غم دارد. میدانست نقطه شکنجهگر است.
- اینجا.
-دروغ میگی.
همهش میپرسی «دروغ میگی؟؟؟»* تا دستت رو نشه
میخوای بگم خیلی باادبم اگه نپرسم کدوم گوری بودی؟
میخوای کلمهها رو جدا بنویسم که
چی؟؟؟
[.....]
- نه، نمیخواستم...
- الان دارم سرت داد میزنم میفهمی؟؟؟
نگفتم : نه! نمیفهمم!...
شاید من همیشه یک داستان ناخواندنی بیاستعداد باشم.
شاید!؟ رفیق، از اولش هم میشد سرِ جانم این را با من شرط بست! میشد ولی کسی جویا نشد!
میدونی؟1 گاهی مهرهی روزگار زیر خط احتمالات میخزد، طوری که نیم درصد هم پیش بینی نمیکنی اعمال جراحی زیبایی دنیای امروز بتواند قیافهای را چنین تغییر بدهد. ولی داد. احتمالات چه غلطی میتوانند بکنند برای ما حالا؟
امشب مطمئن شدم کسی نخواهم شد. امیدوارم. شاید کسی نبودن حداقل برای آدم، برای بشرِ جاودانهگی طلبِ کلهخر که از پس رد کردن لذتِ یک«یه قل، دو قُل» بر نمیآید و نداهای درونش به راحتی دخلش را میآورند، حداقل بهشتی در پیش داشته باشد. آن تهها ؛ جایی مثل قعر جهنم، حالا بهشتش!2
زیاد داد نزدم.3 چادر را کشیدم تا دماغم، سرم را فرو کردم توی مفاتیح و فقط کمی کلمات را کج و کوله کردم و صفحات را موج دار. یک کلمه هم نخواندم. برای اولین بار حس میکردم ذهنم آنقدری خسته شده که نای دویدن برای پیدا کردن توجیه ندارد دیگر.
نه اینکه از دلتنگیش هذیان بگویم، قاتل اعتراف کرده.
برای داغدیدهای که شکنجهی مظنون هنگام بازجویی در کشورش مجاز است، شاید هیچچیز بدتر از این نیست که قاتل بیاید با لبخند اعتراف کند.
نه من بهارم، تو زمین
نه من زمینم، تو درخت
ناز انگشتهای تو... فقط به بادم داد.
فقط کمیل هنوز خیلی قشنگ بود. خیلی. افتتاح هم.
مثل من و تو بود ؛ فقط کمی بسیار واقعیتر، درستتر. تمیزتر از این نیست!
من هیچکس نخواهم شد.
.
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقیست
آخرین جرعهی این جامِ تهی را
تو بنوش4
پینوشت :
1. این حالت عامیانهش نیست...
2. طور دیگر.
3. کمی زدم. کمی گند زدم به ادامهی ادا و اطوارِ بیخیالی و سبکسری. کمی خودم شدم. کمی بیشتر از خیلی گند زدم.
4. فریدون مشیری. (با فرض تغییر هویت آن منِ متکبر به «ما»)
- مسخره نیست در آستانهی تموم شدن 17 سالهگی، عشق پیری رو فقط یه شگرد بچهبازی مسخره ببینی. [اسمایلی حضرت نوح! :دی]
امام علی بن الحسین علیه افضل الصلاة و السلام،
در «مناجات الخائفین»
اینطور میخوانند عزیز را :
إِلَهِی! أَ تَرَاکَ بَعْدَ الْإِیمَانِ بِکَ تُعَذِّبُنِی؟! أَمْ بَعْدَ حُبِّی إِیَّاکَ تُبَعِّدُنِی؟!
خدایا! آیا میبینی [چنان که] پس از ایمان آوردنم به تو مرا عذاب کنی؟! یا بعد از دوست داشتنم (تنها) تو را، دورم سازی؟!
أَمْ مَعَ رَجَائِی لِرَحْمَتِکَ وَ صَفْحِکَ تَحْرِمُنِی؟! أَمْ مَعَ اسْتِجْارَتِی بِعَفْوِکَ تُسْلِمُنِی؟!
یا با امیدم به رحمت تو و چشمپوشیِ تو تحریمم (محرومم) کنی؟! یا با استجارهام به عافیتت تسلیمم کنی (به عذاب)؟!
حَاشَا لِوَجْهِکَ الْکَرِیمِ أَنْ تُخَیِّبَنِی!
حاشا از ذات بزرگوار تو که ناامیدم کنی!
لَیْتَ شِعْرِی أَ لِلشَّقَاءِ وَلَدَتْنِی أُمِّی أَمْ لِلْعَنَاءِ رَبَّتْنِی؛ فَلَیْتَهْا لَمْ تَلِدْنِی وَ لَمْ تُرَبِّنِی...
کاش آگاهی داشتم آیا برای شقاوت به دنیا آورد مرا مادرم یا برای رنج پروراندم؛ کاش او مرا به دنیا نمیآورد و نمیپروردم...
وَ لَیْتَنِی عَلِمْتُ أَ مِنْ أَهْلِ السَّعَادَةِ جَعَلْتَنِی وَ بِقُرْبِکَ وَ جِوَارِکَ خَصَصْتَنِی
و ای کاش میدانشتم یا از اهل سعادت قرارم دادی و به نزدیکی و جوارت مختصم کردی
فَتَقَرَّ بِذَلِکَ عَیْنِی وَ تَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسِی...
تا قرار گیرد به خاطر آن چشمم و اطمینان (آرامش) یابد برای آن نفسم (جانم)...
إِلَهِی! هَلْ تُسَوِّدُ وُجُوه خَرَّتْ سَاجِدَةً لِعَظَمَتِکَ؟! أَوْ تُخْرِسُ أَلْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّنَاءِ عَلَى مَجْدِکَ وَ جَلالَتِکَ؟!
خدایا! آیا تیره کنی چهرههایی که به زمین افتادند مسجود، برای عظمتت؟! یا لال کنی زبانهایی را که گویا شدند به ستایش مجد و جلالت؟!
...
به قول امیرم در کمیل :
ما هکذا الظّنُ یک... و لا أُخبرنا بفضلک عنک...
...